تبليغاتX
razmehr
مطالب - مقالات - خاطرات - عکس

بسياري  از مردم كتاب "شازده كوچولو " اثر اگزوپري " را مي شناسند. اما شايد همه ندانند كه او خلبان جنگي بود و با نازيها جنگيد وكشته شد . قبل از شروع جنگ جهاني دوم اگزوپري در اسپانيا با ديكتاتوري فرانكو
مي جنگيد .   او  تجربه هاي حيرت آور  خود را در مجموعه ا ي به نام لبخند گرد آوري كرده است .

در يكي از خاطراتش مي نويسد كه او را اسير كردند و به زندان انداختند او كه از روي رفتارهاي خشونت آميز نگهبانها حدس زده بود كه روز بعد   اعدامش خواهند كرد مينويسد :"  مطمئن بودم كه مرا اعدام خواهند كرد به همين دليل بشدت نگران بودم . جيبهايم را گشتم تا شايد سيگاري پيدا كنم كه از زير دست آنها كه حسابي لباسهايم را گشته بودند  در رفته باشد يكي پيدا كردم وبا دست هاي لرزان آن را به لبهايم گذاشتم ولي كبريت نداشتم . از ميان نرده ها به زندانبانم نگاه كردم . او حتي نگاهي هم به من نينداخت درست مانند يك مجسمه آنجا  ايستاده بود .   فرياد زدم "هي رفيق  كبريت داري؟ "  به من نگاه كرد شانه هايش را بالا انداخت وبه طرفم آمد .   
نزديك تر كه آمد  و كبريتش را روشن كرد  بي اختيار نگاهش به نگاه من دوخته شد .لبخند زدم ونمي دانم چرا؟ شايد از شدت اضطراب،   شايد به خاطر اين كه خيلي به او نزديك بودم و نمي توانستم  لبخند نزنم . در هر حال لبخند زدم وانگار نوري فاصله بين دلهاي ما را پر كرد ميدانستم كه او به هيچ وجه چنين چيزي را نميخواهد ....ولي گرماي لبخند من از ميله ها گذشت وبه او رسيد و روي لبهاي او هم لبخند شكفت . سيگارم را روشن كرد ولي نرفت و همانجا ايستاد   مستقيم در چشمهايم نگاه كرد و لبخند زد  من حالا با علم به اينكه او نه يك نگهبان زندان كه يك انسان است به او لبخند زدم نگاه او حال و هواي ديگري پيدا كرده بود .                                             

پرسيد: " بچه داري؟ " با دستهاي لرزان كيف پولم را بيرون آوردم وعكس اعضاي خانواده ام را   به او نشان دادم وگفتم :" اره ايناهاش " او هم عكس بچه هايش را به من نشان داد و درباره نقشه ها و آرزوهايي كه براي آنها داشت برايم صحبت كرد. اشك به چشمهايم هجوم آورد. گفتم كه مي ترسم ديگر هرگز خانواده ام را نبينم.. ديگر نبينم كه بچه هايم چطور بزرگ مي شوند. چشم هاي او هم پر از اشك شدند. ناگهان بي آنكه كه حرفي بزند  قفل در سلول مرا باز كرد ومرا بيرون برد. بعد هم مرا بيرون زندان و جاده پشتي آن كه به شهر منتهي مي شد هدايت كرد نزديك شهر كه رسيديم تنهايم گذاشت و برگشت بي آنكه كلمه اي حرف بزند.                  

يك لبخند زندگي مرا نجات داد.

بله لبخند بدون برنامه ريزي   بدون حسابگري   لبخندي طبيعي  زيباترين پل ارتباطي آدم هاست ما  لايه هايي را براي حفاظت از خود مي سازيم . لايه مدارج علمي و مدارك دانشگاهي ، لايه موقعيت شغلي واين كه دوست داريم ما را آن گونه ببينند كه نيستيم. زير همه اين لايه ها  من حقيقي وارزشمند نهفته است.  من ترسي ندارم از اين كه آن را روح بنامم من ايمان دارم كه روح هاي انسان ها است كه با يكديگر ارتباط برقرار مي كنند و اين روح ها با يكديگر هيچ خصومتي ندارد. متاسفانه روح ما در زير لايه هايي ساخته و پرداخته خود ما كه در ساخته شدنشان دقت هولناكي هم به خرج مي دهيم ما را از يكديگر جدا مي سازند و بين ما فاصله هايي را پديد مي آورند وسبب تنهايي و انزواي ما مي شوند." 

داستان اگزوپري داستان لحظه جادويي پيوند دو روح است آدمي به هنگام عاشق شدن ونگاه كردن  به يك نوزاد اين پيوند روحاني را احساس مي كند. وقتي كودكي را مي بينيم چرا لبخند مي زنيم؟ چون انسان را پيش روي خود
مي بينيم كه هيچ يك از لايه هايي را كه نام برديم روي من طبيعي خود نكشيده است و با همه وجود خود و بي هيچ شائبه اي به ما لبخند مي زند و آن روح كودكانه درون ماست كه در واقع به لبخند او پاسخ مي دهد.

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و ششم مهر 1388ساعت 12:42  توسط رازمهر  | 

ناصر خسرو قبادیانی بسوی باختر ایران روان بود.

شبی میهمان شبانی شد در روستای کوچکی در نزدیکی سنندج.

نیمه‌های شب صدای فریاد  و ناله شنید. برخاست و از خانه بیرون آمد. صدای فریاد و ناله‌های دلخراش و سوزناک از بالای کوه به گوش می‌رسید.

مبهوت فریادها و ناله‌ها بود که شبان دست بر شانه‌اش گذاشت و گفت: این صداها از آن مردیست که همسر و فرزند خویش را از دست داده، این مرد پس از چندی جستجو در غاری بر فراز کوه ماندگار شد هر از گاهی شب‌ها ناله‌هایش را می‌شنویم. چون در بین ما نیست همین فریادها به ما می‌گوید که هنوز زنده است و از این روی خوشحال می‌شویم که نفس می‌کشد.

ناصر خسرو گفت: می‌خواهم به پیش آن مرد روم.

مرد گفت: بگذار مشعلی بیاورم و او را از شیار کوه بالا برد. ناصر خسرو در آستانه غاری ژرف و در زیر نور مهتاب مردی را دید که بر تخته سنگی نشسته و با دو دست خویش صورتش را پنهان نموده بود.

مرد به آن دو گفت از جان من چه می‌خواهید؟ بگذارید با درد خود بسوزم و بسازم.

ناصر خسرو گفت: من عاشقم این عشق مرا به سفری طول دراز فرا خوانده، اگر عاشقی همراه من شو. چون در سفر گمشده خویش را باز یابی. دیدن آدم‌های جدید و زندگی‌های گوناگون تو را دگرگون خواهد ساخت. در غیر اینصورت این غار و این کوهستان پیشاپیش قبرستان تو و خاطراتت خواهد بود...

چون پگاه خورشید آسمان را روشن کند براه خواهم افتاد اگر خواستی به خانه شبان بیا تا با هم رویم.

چون صبح شد آن مرد همراه ناصرخسرو عازم سفر بود. سال‌ها بعد آن مرد همراه با همسری دیگر و دو کودک به دیار خویش باز گشت در حالی که لبخندی دلنشین بر لب داشت.

اندیشمند یگانه سرزمینمان ارد شیر بزرگ می‌گوید: سنگینی یادهای سیاه را با تنهایی دو چندان می‌کنی. به میان آدمیان رو  و  در شادمانی آنها سهیم شو. لبخند آدمیان اندیشههای سیاه را کمرنگ و دلت را گرم خواهد نمود.

شوریدگان همواره در سفر هستند و چون خواسته خویش یافتند همانجا کاشانه‌ای بسازند، و چون دلتنگ شوند به دیار آغازین خویش باز گردند.   

 

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 9:36  توسط رازمهر  | 

 

چوپاني گله را به صحرا برد به درخت گردوي تنومندي رسيد.
از آن بالا رفت و به چيدن گردو مشغول شد كه ناگهان گردباد سختي در گرفت،
خواست فرود آيد، ترسيد. باد شاخه اي را كه چوپان روي آن بود به اين طرف و آن طرف مي برد.
ديد نزديك است كه بيفتد و دست و پايش بشكند.
در حال مستاصل شد...
از دور بقعه امامزاده اي را ديد و گفت:
اي امام زاده گله ام نذر تو، از درخت سالم پايين بيايم.
قدري باد ساكت شد و چوپان به شاخه قوي تري دست زد و جاي پايي پيدا كرده و خود را محكم گرفت.
گفت:
اي امام زاده خدا راضي نمي شود كه زن و بچه من بيچاره از تنگي و خواري بميرند و تو همه گله را صاحب شوي.
نصف گله را به تو مي دهم و نصفي هم براي خودم....
قدري پايين تر آمد.
وقتي كه نزديك تنه درخت رسيد گفت:
اي امام زاده نصف گله را چطور نگهداري مي كني؟
آنهار ا خودم نگهداري مي كنم در عوض كشك و پشم نصف گله را به تو مي دهم.
وقتي كمي پايين تر آمد گفت:
بالاخره چوپان هم كه بي مزد نمي شود كشكش مال تو، پشمش مال من به عنوان دستمزد.
وقتي باقي تنه را سُرخورد و پايش به زمين رسيد نگاهي به گنبد امامزاده انداخت و گفت:
مرد حسابي چه كشكي چه پشمي؟
ما از هول خودمان يك غلطي كرديم
غلط زيادي كه جريمه ندارد.

كتاب كوچه
احمد شاملو

 

+ نوشته شده در  شنبه هجدهم مهر 1388ساعت 11:12  توسط رازمهر  | 

زني که چندي پيش به خاطر نگهداري از گربه هاي خانگي مورد آزار همسايه ها و دست اندرکاران برنامه "در شهر" سيما قرار گرفته قصد دارد با کمک وکيل از حقوق خود دفاع کند.

اين پيرزن 60 ساله که داراي ناراحتي قلبي نيز هست درحاليکه هنوز از تداعي آن روز دستهايش مي لرزد و گريه مي کند. مي گويد: به جرم نگه داشتن گربه مورد آزار و اذيت قرار گرفتم و گربه هايم را که همگي خانگي و تربيت شده بودند از دست دادم و در حال حاضر نگران سرنوشت آنها هستم چون فکر مي کنم که آنها را از بين برده اند.

به گزارش گروه اجتماعی «فردا» و به نقل از « ایرن» ، خانم طاهری در مورد جزييات اين اتفاق مي افزايد: روزه بودم و داشتم براي افطار غذا آماده مي کردم که همسايه پاييني که مردي 50 ساله است و معصومي نام دارد در زد و گفت مي خواهد مي خواهد ديوار را که نم دارد ببيند و زماني که در را باز کردم يکباره نزديک به 20 نفر زن و مرد به خانه ام ريختند و من را که شوکه شده بودم هل دادند و شروع کردند به فيلمبرداري و گرفتن گربه هايم که از ترس قايم شده بودند.
خانم طاهري 30 سال است که در خانه اي در محدوده ميدان شصت زندگي مي کند ادامه مي دهد: گربه هايم بيرون از خانه نمي رفتند و اينطور نبود که مزاحمتي براي همسايه ها ايجاد کند کاملا تربيت شده بودند و من آنها را خودم بزرگ کرده بودم. ولي آقاي معصومي همسايه پاييني مدام سر اين موضوع من را مورد آزار قرار مي داد و تهديد مي کرد که آنها را از بين خواهد برد و آن روز هم با جمع کردن همسايه ها و ماموران تهديد خود را عملي کرد و حتي به صورت بي شرمانه اي يقه ام را گرفت و هلم داد.

او که با گفتن اين جملات به گريه مي افتد و صدايش مثل کودکي ترسخورده مي لرزد مي گويد: من به خاطر تنهايي گربه نگه مي داشتم و همه اين را مي دانستد. طوريکه براي آنها غذا درست مي کردم و مثل بچه مراقبشان بودم اما آنها که مرا غافلگير کرده بودند و به زور وارد خانه ام شده بودند آنها را در گوني ريخته و بردند و حالا من نگران گربه هايي هستم که مثل بچه بزرگشان کرده بودم.

پيرزن 60 ساله دست اندرکاران برنامه " در شهر " سيما را عامل ناراحتي اش مي داند و مي گويد: آنها وقتي وارد خانه شدند شروع کردند به فيلمبرداري از تمام خانه و زندگي ام که دوست نداشتم کسي ببيند و حتي از اتاق خواب من که حريم خصوصي من محسوب مي شود و کسي بدون اجازه حق وارد شدن به آن را ندارد فيلمبرداري کردند و تصوير مرا از نيمرخ پخش کردند که هيچ وقت آنها را به خاطر اين رفتار نمي بخشم و قرار است با کمک چند نفر از حاميان محيط زيست وکيل بگيرم و از خودم دفاع کنم.

او مي گويد: جرم من نگهداري از گربه هاي خانگي بود که از 15 سال پيش آنها را بزرگ مي کردم و به کساني که دوست داشتند مي دادم.
به گفته اين شهروند که در حريم خصوصي خانه اقدام به نگهداري خانه مي کرد چند نفر حامي محيط زيست براي کمک به او اعلام آمادگي کرده اند و قرار است در روزهاي اخير به صورت قانوني از حقوق او دفاع کنند.

http://www.tabnak.com/nbody.php?id=9701

 

+ نوشته شده در  یکشنبه هشتم شهریور 1388ساعت 10:51  توسط رازمهر  | 

اسماعيل فصيح در سن 75 سالگي درگذشت.

فرح عدالت ـ همسر اين نويسنده‌ي پيش‌كسوت ـ با تأييد اين خبر، به ايسنا، توضيح داد: اسماعيل فصيح عصر روز گذشته (پنجشنبه، 25 تيرماه) در تهران و بيمارستان شركت نفت درگذشت.

او گفت: فصيح از روز دوشنبه (15 تيرماه) مصادف با 13 رجب به‌دليل مشكل عروق مغزي به بخش ICU بيمارستان منتقل شد كه پس از انجام سي‌تي‌اسكن و سپري كردن شش روز در اين بخش، سه روز را هم در بخش عمومي بيمارستان سپري كرد؛ اما از ساعت 10 صبح روز گذشته، وضعيت او روبه وخامت گذاشت و ساعت دو بعدازظهر دوباره به ICU منتقل شد، ولي ساعت شش بعدازظهر دارفاني را وداع گفت.

به گفته‌ي همسر اين نويسنده، بنا به خواسته‌ي خود فصيح كه همواره نيز بر آن تأكيد داشت، مراسم پرتشريفاتي برگزار نخواهد شد.

اسماعيل فصيح ـ رمان‌نويس و مترجم ـ در دوم اسفندماه سال 1313 در محله‌ي درخونگاه تهران (شهيد اكبرنژاد فعلي ـ نزديك بازار تهران) متولد شد. به‌گفته‌ي خودش بچه‌ي چهاردهمي يا شانزدهمي يك كاسب چهارراه گلوبندك است. دوران تحصيلات ابتدايي را در دبستان عنصري كه حدودا تا پايان كشيده شدن جنگ جهاني دوم در ايران طول مي‌كشد و سپس در دبيرستان رهنما، به انجام رساند.

فصيح در سال 1359 با سمت استاديار دانشكده‌ي نفت آبادان بازنشسته شد. اين نويسنده در سه حوزه‌ي رمان، مجموعه داستان و ترجمه دست به قلم زده بود.

رمان‌هايش عبارت‌اند از: شراب خام (1347)، دل كور (1351)، داستان جاويد (1359)، ثريا در اغما (1363)، ‌ترجمه انگليس در لندن (1985)، ترجمه عربي در قاهره (1997)، درد سياوش (1364)، زمستان 62 (1366)، ترجمه آلماني (1988)،‌شهباز و چغدان (1369)، فرار فروهر (1372)، باده كهن (1373)، اسير زمان (1373)،‌ پناه بر حافظ (1375)، كشته عشق (1376)، طشت خون (1376)، بازگشت به درخونگاه (1377)، كمدي تراژدي پارس (1377)، لاله برافروخت (1377)، نامه‌اي به دنيا (1379)، در انتظار (1379) و گردابي چنين حايل (1381).

مجموعه داستان‌ها: خاك آشنا (1349)، ديدار در هند (1353)، عقد و داستان‌هاي ديگر (1357)، ‌برگزيده داستان‌ها (1366) و نمادهاي مشوش (1369).

و ترجمه‌ها: وضعيت آخر، بازي‌ها،‌ ماندن در وضعيت آخر، استادان داستان، رستم‌نامه، خودشناسي به روش يونگ، تحليل رفتار متقابل در روان‌درماني و شكسپير.

یادش گرامی

http://www.tabnak.ir/fa/pages/?cid=55920

 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم تیر 1388ساعت 13:35  توسط رازمهر  | 

خبر ایسنا تلخ و تکان دهنده بود . گویا برای این گونه حوادث و اتفاقات تراژیک در کوه نوردی ایران ، پایانی وجود ندارد  . حاکمیت فرهنگ و تفکر مصیبت بار صعود قله  " تحت هر شرایطی و به هر قیمت ممکن " باز هم قربانی گرفت  . چه باید کرد ؟ برای این میزان عقب ماندگی فرهنگی ، فنی و آموزشی کوه نوردی ایران چه باید کرد ؟ خبر را بخوانید :

« در صعود دسته جمعی گروه کوه نوردی 11 نفره‌ی از هرمزگان به قله دماوند ، سه نفر از هموطنان‌مان جان خود را از دست دادند .  این اتفاق در حالی رخ داد که طی آن دو نفر از بانوان و یک نفر از آقایان این تیم کشته شدند . هنوز اسامی‌ این کوه نوردان مشخص نشده است.

این گروه کوه نوردی هفته‌ی گذشته عازم منطقه شده و دوم خرداد به بارگاه سوم دماوند رسیده بود که به دلیل شرایط نامساعد جوی و تجهیزات نامناسب گروه از سوی عوامل فدراسیون کوهنوردی مستقر در بارگاه سوم به انصراف از ادامه‌ی صعود توصیه می‌شوند که این مساله با مخالفت کوه نوردان مواجه شده و آن‌ها بدون توجه به توصیه‌ها به صعود خود ادامه می‌دهند .  در نهایت پس از اصرار عوامل فدراسیون یک نفر از این گروه از صعود منصرف می‌شود اما ده نفر دیگر به راه خود ادامه می‌دهند. از 10 نفر باقی مانده شش نفر هم در ارتفاع 5200 متری به خاطر شرایط بسیار نامساعد جوی مجبور به بازگشت می‌شوند.  اما چهار نفر دیگر به راه خود ادامه می‌دهند که سرپرست تیم هم در گروه صعود کننده حضور داشته است. این چهار نفر چهارم خرداد ساعت 14:30 موفق به فتح قله می‌شوند‌ و بازمی‌گردند اما در مسیر بازگشت به خاطر شرایط جوی به مسیر غربی منحرف می‌شوند که متاسفانه در این مسیر دو خانمی‌ که قله را صعود کرده بودند دچار‌ هایپوترمی ‌( افت شدید دمای بدن ) شده و جان خود را از دست می‌دهند.  یک نفر دیگر از این چهار نفر هم هنگام بازگشت از کوه سقوط می‌کند و کشته می‌شود . بدین ترتیب تنها سرپرست تیم زنده مانده و به پایین قله می‌رسد . وی ساعت 13:30 امروز سه شنبه به کمپ اصلی بازگشته است.  مکان کشته شدن این کوه نوردان نشانه گذاری شده و قرار است  تیمی‌ متشکل از داوطلبان از سوی هیات تهران برای بازگردان اجساد آنان به منطقه اعزام شود، البته شرایط منطقه هنوز نامساعد است »

http://news83.persianblog.ir/post/1340/

+ نوشته شده در  شنبه نهم خرداد 1388ساعت 15:6  توسط رازمهر  | 

تابان: عسل يك واژه عربي است كه در فارسي آن را انگبين مي‌گويند و عبارت است از شهد گل‌ها كه زنبور عسل توسط خرطوم كوچك خود آن را مكيده و از راه دهان به كيسه بسيار كوچك خود موسوم به كيسه عسلي وارد مي‌كند. وقتي ميزان شهد جمع‌آوري شده به حدود "40" ميلي‌گرم رسيد، گل‌ها را رها كرده و به سمت كندو پرواز مي‌كند. جالب اينكه براي تهيه يك كيلو عسل، زنبور بايد شهد "20" ميليون گل را جمع و به كندو حمل كند. جالب‌تر اين است كه زنبور عسل خاصيت ثابت گلي دارد، يعني تا وقتي كه مشغول جمع آوري شهد يك گل است، روي ساير گل‌ها نمي‌نشيند.

خواص و مواد موجود در عسل

عسل از قديمي ترين و نخستين شيرين كننده هايي است كه انسان استفاده كرده است و شامل قندهايي چون گلوكز، فروكتوز، مواد معدني همچون منيزيم، پتاسيم، كلسيم، كلريدسديم، گوگرد، آهن و فسفات است. در ضمن اينكه ويتامين هايي همچون B1 ، B2 ، B6 ، B3 ، B5 و C نيز براساس كيفيت و نوع عسل به نسبت هاي متفاوت در آن ديده مي شود.

علاوه بر موارد ذكر شده در حد كمي مس، يد و روي نيز در عسل وجود دارد. به همين جهت در حال حاضر زنبورهاي عسل يكي از بخش هاي اساسي و اصلي اقتصاد كشاورزي سالم به حساب مي آيند. از ويژگي هاي مهم عسل خاصيت ميكروب كشي آن است. عسل يك ضدعفوني كننده طبيعي است. تحقيقات انجام شده در سال هاي اخير نشان مي دهد كه گذاشتن آن بر روي زخم ها مانع عفونت مي شود. از آنجايي كه عسل حاوي مواد آنتي باكتريايي است مي تواند بخوبي باعث بهبود زخم ها شود.

زنبور عسل پيش از رسيدن به كندو در بين راه مقداري از آب شهد را جذب مي‌كند و چون شهد گل‌ها حاوي "50" تا "80" درصد آب است،‌ با اين عمل ميزان رطوبت عسل را به حدود 17 تا حداكثر25 درصد مي‌رساند، يعني حدودا از هر سه گرم شهدي كه زنبور عسل به كندو مي‌آورد، يك گرم عسل به دست مي‌آيد. البته عسل مناطق شمالي كشور به علت بالا بودن رطوبت هوا از آب بيشتري برخوردار است و لذا آبكي مي‌باشد، ولي عسل مناطق كوهستاني از آب كمتري برخوردار مي‌باشد.

 

 

زنبور عسل نوعي از آنزيم دياستاز به نام انورتاز را نيز به شهد اضافه مي‌كند كه اين آنزيم به همراه مواد قندي و نشاسته‌اي كه چهار پنجم وزن عسل را تشكيل مي‌دهند، عامل اصلي متبلور شدن يا شكرك ‌زدن عسل به شمار مي‌روند. لذا اين باور كه عسل غيرطبيعي شكرك مي‌زند صحيح نيست، بلكه دليل متبلور شدن و رسوب دادن عسل طبيعي وجود دياستاز و  همچنين 

كربوهيدرات ها مي‌باشد. دياستاز، ‌ذرات خيلي ريز عسل را به خود جذب كرده و باعث ته‌نشين شدن آن مي‌شود. مقدار گلوكز عسل هر چه بيشتر باشد، زودتر متبلور و ته‌نشين مي‌شود. اين خاصيت فقط در عسل‌هاي طبيعي و غيرتقلبي ديده مي‌شود، زيرا تنها عسل‌هاي طبيعي حاوي دياستاز هستند. مدت زمان شكرك زدن يا متبلور شدن عسل بسته به نوع گل متفاوت است و حتي در مورد عسل اقاقيا به چهار سال هم مي‌رسد. در كشورهاي اروپايي عسل سفت شده و متبلور شده را بيشتر مي‌پسندند.

تشخيص عسل طبيعي و غيرطبيعي از طريق مزه كردن غيرممكن است. براي مصرف كننده يك راه بيشتر وجود ندارد و آن هم استفاده از ابزارهايي است كه بدن در اختيارش گذاشته است. با چشمانش شكل ظاهري عسل را ارزيابي مي‌كند، با بيني‌اش آن را بو مي‌كند و با زبانش آن را مزه مي‌كند.

اگر مجموعه خصوصيات باب طبعش بود و اگر عسل عطر و طعم گل‌ها را داشت، آن عسل واقعي است و ارزش آن را دارد كه بهايش را در حد معقول بپردازد. لازم به ذكر است مزه، عطر، طعم، رنگ و بوي عسل فقط مربوط به گل هر منطقه مي‌باشد و به نژاد زنبور عسل بستگي ندارد. نوع نژاد فقط در پركاري و كم‌كاري تاثير دارد.»

همان طور كه قبلا اشاره شد چهار پنجم وزن عسل را كربوهيدرات‌ها تشكيل مي‌دهند و بقيه آن عبارت است از: پروتئين، املاح معدني، عناصر معطر، آنزيم‌ها، ويتامين‌ها، گرده گل و آب. هر 100 گرم عسل 330 كيلوكالري انرژي توليد مي‌كند. لذا عسل، غذايي مقوي و انرژي‌زاست و به كمك دياستازهايش چربي‌هاي اطراف قلب را آب مي‌كند. به همين دليل مصرف آن به سالخوردگان و بيماران قلبي توصيه مي‌شود.

چگونه عسل در درمان زخم ها مؤثر است؟

زماني كه عسل با رطوبت بدن تماس پيدا مي كند. آنزيم گلوكز اكسيداز كه توسط زنبورها در عسل ايجاد شده است به آرامي آزاد مي شود و پراكسيد ئيدروژن ضد عفوني كننده به ميزان زيادي آزاد مي شود و مي تواند در حدي كه به خود بافت آسيب نرساند، باكتريها را نابود كند. در ادامه با جذب مايعات و مواد مقوي به منطقه آسيب ديده باعث رشد سلولي و جلوگيري از خشك شدن زخم مي شود.

فعاليت استميك عسل باعث حضور يك لايه از مايع بين بافتها و بانداژ مي شود و باعث مي شود در هنگام نياز بدون درد جابه جا  شود و سلولهاي جديد پاره نشود. به همين جهت در برخي بيمارستانهاي دنيا براي درمان زخم بستراز تركيبات آن استفاده مي شود.

 

ويژگي های منحصر به فرد

 

1_ به راحتي هضم مي شود: مولكول هاي قند موجود در آن مي توانند به راحتي به ساير قندها تبديل شوند، به همين جهت حتي حساس ترين معده ها نيز مي تواند آن را به سادگي هضم كند.

2_ منبع بسيار خوبي از آنتي اكسيدان است: نقش بزرگي در جلوگيري از سرطان و همچنين بيماريهاي قلبي دارد.

3_ سطح كالري آن پايين است: در مقايسه با ساير مواد قندي ۴۰% كمتر كالري دارد، هرچند انرژي آن بسيار بالاست، اما به وزن بدن شخص اضافه نمي كند.

4_ به سرعت در خون پخش مي شود: وقتي با ميزان مناسبي آب مخلوط شود. پس از ۷ دقيقه در جريان خون پخش مي شود و با آزادسازي ملكول قند به عملكرد بهتر مغزكه اصلي ترين مصرف كننده قند در بدن است، كمك مي كند و مانع بروز خستگي مي شود.

5_ در سلامت و ساخت عوامل خوني مؤثر است: بخش مهمي از انرژي مورد نياز براي اين مورد تأمين مي كند. به علاوه باعث تميز شدن خون

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 18:12  توسط رازمهر  | 

 

                            لطفا" بلافاصله بعد از وارد شدن به داخل خودرو سیستم تهویه هوا را روشن نکنید.  پس از وارد شدن به داخل خودرو، پنجره های خودرو را پایین کشیده و صبر کنید تا هوای داخل خودرو عوض شود، بعد ازچند دقیقه می توانید سیستم تهویه مطبوع  خودرو را روشن نمایید. ایا می دانید دلیل انجام این کار چیست؟ بر اساس تحقیقات صورت گرفته ، داشبورد ، صندلی وسیستم تهویه هوای  خودرو از خود گازبنزن ساطع می کنند که یک گازبسیار سمی و سرطانزاست ( حتما" بارها بویی شبیه پلاستیک گرم شده را در خودرویتان احساس کرده اید ،این همان بوی گاز سرطانزای بنزن است.) علاوه بر سرطانزایی ، گاز بنزن به استخوان ها اسیب رسانده ( مسمومیت استخوان ها ) ونیز باعث ابتلا به انومیا (نوعی از سرطان خون مربوط به گلوبولهای قرمز خون)  و کاهش سطح گلوبولهای سفید بدن می گردد.همچنین تماس طولانی مدت با این گاز سمی باعث ابتلا به لوکمیا (نوع دیگری از سرطان خون مربوط به گلوبولهای سفید خون) ودر مواردی همزمان با افزایش ریسک ابتلا به سرطان  باعث سقط جنین در خانمها نیز می گردد.    جالب است بدانید: میزان سطح قابل قبول بنزن در هوای ازاد حدود 50 میلی گرم در هر فوت مربع می باشد،در حالیکه میزان بنزن موجود در داخل یک خودروی پارک شده با پنجره های بسته بین 200تا 400 میلی گرم می باشد.حال اگر این خودرو در فضای باز و زیر نور خورشید  در دمای بالای 60 درجه فارنهایت  پارک شده باشد سطح بنزن موجود در فضای داخل ان بین 2000 تا 4000 میلی گرم بالا می رود  که 40 برابر بیشتر از سطح قابل قبول ان می باشد. افرادیکه سوار خودرویی با  پنجره های بسته می شوند بطور اجتناب ناپذیری در معرض تنفس پی در پی و بیش از اندازه این گاز مهلک و سمی قرار می گیرند.   علاوه بر موارد ذکر شده بالا بنزن گازیست که : کلیه ها و کبد را تحت تاثیر قرار داده و از همه خطرناکتر اینکه بدن انسان به سختی می تواند این ماده سمی و خطرناک را  دفع نماید.   ((پس دوستان عزیز قبل از سوار شدن داخل خودرو، پنجره ها و درب خودرویتان را باز نمایید و بگذارید هوای سمی و زهرالود انباشته شده داخل اطاق خودرو خارج گردد، به عبارت دیگر این ماده سمی را از فضای خودروی خود بیرون برانید.))

+ نوشته شده در  شنبه دوم خرداد 1388ساعت 18:9  توسط رازمهر  | 

 عشق!

دختری کنجکاو میپرسید:  ایها الناس عشق یعنی چه؟
دختری گفت: اولش رویا آخرش بازی است و بازیچه
مادرش گفت: عشق یعنی رنج پینه و زخم و تاول کف دست
پدرش گفت: بچه ساکت باش بی ادب! این به تو نیامده است
رهروی گفت: کوچه ای بن بست سالکی گفت: راه پر خم و پیچ
در کلاس سخن معلم گفت: عین و شین است و قاف، دیگر هیچ
دلبری گفت: شوخی لوسی است تاجری گفت: عشق کیلو چند؟
مفلسی گفت: عشق پر کردن شکم خالی زن و فرزند
شاعری گفت: یک کمی احساس مثل احساس گل به پروانه
عاشقی گفت: خانمان سوز است بار سنگین عشق بر شانه
شیخ گفتا:گناه بی بخشش

 واعظی گفت: واژه بی معناست
زاهدی گفت: طوق شیطان است

 محتسب گفت: منکر عظما ست
قاضی شهر عشق را فرمود حد هشتاد تازیانه به پشت
جاهلی گفت: عشق را عشق است

 پهلوان گفت: جنگ آهن و مشت
رهگذر گفت: طبل تو خالی است یعنی آهنگ آن ز دور خوش است
دیگری گفت: از آن بپرهیزید یعنی از دور کن بر آتش دست
چون که بالا گرفت بحث و جدل توی آن قیل و قال من دیدم
طفل معصوم با خودش می گفت: من فقط یک سوال پرسیدم!

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اردیبهشت 1388ساعت 8:58  توسط رازمهر  | 

میگفت: در اون سالها سرباز بگیری بود و من رو بردند به سرباز خونه ای در مشهد… هنوز ۴۵ روز نگذشته بود که دلم برای خانواده ام تنگ شد اما مرخصی ندادن منم بدون مرخصی پای پیاده از مشهد تا طرقبه ( ۱۸ کیلومتر ) دویدم و بعد از دیدن خانواده دوباره از طرقبه تا مشهد دویدم و رفتم پادگان … پادگان که رسیدم دیدم گروهبان متوجه غیبت من و چند نفر دیگه شده که همه رو به خط کرد و گفت دور پادگان رو باید بدوید … شروع به دویدن که کردیم بعد از هزار متر سرباز های دیگه خسته شدن اما من دور کامل دویدم و ایستادم…! فرمانده گروهان که دویدن من رو ندیده بود گفت مگه نگفتم دور کامل باید بدوی؟ گفتم دویدم قربان …گفت فضولی موقوف ..! دوباره باید بدوی…! خلاصه دو دور دیگه به مسافت هشت کیلومتر دویدم و سر حال جلوی فرمانده ایستادم و همین باعث شد مسیر زندگی ام تغییر کند…!

یک روز من رو با یک جیپ ارتشی به میدان سعد اباد مشهد بردند برای مسابقه… رییس تربیت بدنی تا من رو دید گفت چرا کفش و لباس ورزشی نپوشیدی؟ گفتم ندارم …! گفت :خوب برو سر خط الان مسابقه شروع میشه ببینم چند مرده حلاجی … خلاصه با پوتین و لباس سربازی دویدم و دور اخر همه داد میزدن باریکلا سرباز … برنده که شدم دیدم همه میگن سرباز رکورد ایران رو شکستی …! من   اون روز با پوتین و لباس سربازی رکورد ایران رو شکستم و بهم کاپ نقره ای دادن…!

خبر رکورد شکنی من خیلی زود به مرکز رسید و بهم اَمریه دادن تا برم تهران …با اتوبوس به تهران رفتم و پرسان پرسان خودم رو به دژبانی مرکز رسوندم و با فرمانده لشگر که روبرو شدم گفت: تو همون سربازی هستی که با پوتین رکورد شکستی؟ گفتم بله قربان … گفت چرا اینقدر دیر امدی و سریع من رو سوار ماشین کردند و به استادیوم امجدیه بردن که قرار بود مسابقه بزرگی انجام بشه …! مسابقه دوی ۵۰۰۰ متر بود و من کفش و لباسی رو که رییس تربیت بدنی مشهد داده بود پوشیدم و رفتم لب خط…! یکدفعه صدای تیری شنیدم و هراسناک این طرف اونطرف رو نگاه کردم ببینم چه خبره که دیدم رییس تربیت بدنی با عصبانیت میگه چرا نمیدوی … بدو..! من نگاه کرده دیدم اون هفده نفر دیگه مسافتی از من دور شدن و من تازه فهمیدم که صدای شلیک تیر برای اغاز مسابقه بوده و من چون در مشهد فقط با صدای  ( حاضر رو ) مسابقه رو شروع میکردم اینجا هم منتظر همون کلمه بودم نه صدای تیر …خلاصه شروع کردم به دویدن و یه عده هم من رو هو میکردن و میگفتن مشهدی تو از اخر اولی …! دور سوم رو که دویدم تازه به نفر اخر رسیدم و تازه گرم شده بودم …! در دور بعد متوجه شدم نفر چهارم هستم و با خودم گفتم خدا رو شکر لااقل چهارم میشم…! سه دور تا اخر مسابقه مانده بود که دیدم فقط یک نفر با فاصله از من جلوتره…! دور اخر خودم رو به پشت سرش رسوندم… به خط پایان نزدیک میشدیم که جلو زدم و اول شدم …! باز هم رکورد ایران رو شکسته بودم و از عزیز منفرد که سالها قهرمان ایران بود جلو زده بودم…!

اینها حرف های استاد علی باغبانباشی قهرمان دوی ایران است که ۲۹ سال متوالی بدون حتی یک باخت مقام نخست مسابقات را در ایران داراست و جالب است بدانید که تا بحال این رکورد در هیچ رشته ورزشی در دنیا شکسته نشده…! باغبان باشی ۲۱۹ مدال اسیایی و جهانی دارد و در هشت مسابقه المپیک شرکت کرده و اول شده!

ادیب زاده میگوید : زمان شاه شنیدم که پای باغبان باشی شکسته …! با گروه فیلمبرداری رفتیم و وقتی با اون مصاحبه کردم با ناراحتی گفت دکتر ها گفته اند باید یک پای من رو قطع کنند … شب که فیلم پخش شد ۵۰ خط تلفن جام جم توسط مردم اِشغال شده بود و همه با عصبانیت میخواستن یه جوری به علی باغبان باشی کمک کنن …همون شب رضا پهلوی که در اون زمان ولیعهد بود و نزدیک به ۱۷ سال داشت به آقای جهانبانی، رییس سازمان ورزش (‌که اوایل انقلاب اعدام شد) دستوری داده بود، که او هم شبانه به در خانه باغبانباشی رفته بود و پاسپورتش را درست کرده بودند و روز بعد ساعت ۱۱ صبح از فرودگاه زنگ زد که مثل این‌که معجزه شده و من برای درمان به نیویورک می‌روم.

در نیویورک پایش را یک پروفسور بزرگ عمل کرده بود، بعد از دو ماه که برگشت از همان فرودگاه مهرآباد به ما زنگ زد که من می‌خواهم به زودی در یک مسابقه‌ی دو میدانی شرکت کنم و شما را هم دعوت می‌کنم.

علی باغبان باشی وقتی در زمان ریاست جمهوری خاتمی به مراسم تقدیر و نکوداشت پیشکسوتان دعوت شد زمانی که نام باغبانباشی در مراسم از طریق بلند گو اعلام گردید خاتمی از یکی از حاضرین پرسید مگر باغبانباشی زنده است؟!  و چه ضیافتی بود در آغوش کشیدن و اشک به چشم آوردن خاتمی برای قهرمانی که نام ایران را بر بلندای المپیک جهانی فریاد کشید …!

باغبان باشی اکنون ۸۴ سال سن دارد و هنوز فعالیت ورزشی میکند …! اخرین باری که باغبان باشی را دیدم دور میدان دروازه قوچان بود؛ به گرمی حال و احوال کردم و او گفت: شما مگه من رو میشناسی؟ لبخندی زدم و گفتم تمام دنیا شما رو میشناسن…! باغبان باشی هنوز در طرقبه زندگی میکند و روحیه شاد و ورزشکاری دارد … برایش ارزوی طول عمر با عزت و سلامت ارزومندم.

نمیدانم چرا هیچ کس جرات نمیکند از زندگی علی باغبان باشی فیلمی تهیه کند؟ در عین اینکه ساختن این فیلم بودجه هنگفتی رو میطلبد اما ارزشش را دارد…! حیف که سازمان تربیت بدنی ما نکوداشت و بزرگداشت قهرمانان رو در دادن چند سکه و احیانا یک ماشین خلاصه کرده و هیچ کار فرهنگی و ماندگار انجام نمیشود.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم اردیبهشت 1388ساعت 11:19  توسط رازمهر  |